تبليغاتX
عشوه های زنانه نازهای دخترانه

عشوه های زنانه نازهای دخترانه

دخترشناسی و دخترکاوی

گنجشک کوچولو (5)

حال دخترک خوب بود.. خونریزی برطرف شده بود و فقط پایش شکسته بود.. مجبور بود چند روزی را در خانه استراحت کند.. ولی به شدت بی تاب و دلتنگ پسرک بود..

در این مدت که دست پسرک به او نمی رسید، پسرک چندان بیکار ننشسته بود.. به دنبال طعمۀ دیگری بود تا بتواند در این چند روز خودش را سرگرم کند.. تصمیم گرفته بود با یکی از دوستان طعمۀ قبلی اش طرح دوستی بریزد.. همان دوستش که زیبا و مهربان بود و تمام تلاشش را برای کمک کردن به او کرده بود.. پسرک نزد او آمد و نظیر همان نامه را که به دوستش داده بود، به او داد.. و همان جملات را تکرار کرد.. او سریعا" پسر را شناخت، چون دوستش را قبلا" با او دیده بود..

روز بعد از این ماجرا، برای عیادت دوستش به خانه شان رفت و آن نامه را با خود برد.. سر صحبت را با او باز کرد و گفت که می داند با چه کسی رابطه دارد و به او گفت که او پسر سالمی نیست.. اما دخترک سریعا" جبهه گرفت و مخالفت کرد.. او با دوستش پرخاش کرد و او را به حسادت متهم کرد..

دوستش نامه را نشانش داد و ماجرا را برایش تعریف کرد.. نامه را که با نامۀ خودش مطابقت داد، دید حتی یک کلمه هم با آن تفاوت ندارد.. تمام جملات عینا" تکرار شده بود.. باورش نمی شد که با احساساتش این چنین بازی شده.. به او گفته بود به کس دیگری جز او فکر نمی کند و کس دیگری را نمی خواهد و بدون او نمی تواند زندگی کند اما..

تمام وجودش شکست.. آن لحظات برایش بسیار دردناک بود.. با خودش فکر می کرد که دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد.. با خودش فکر می کرد که زندگی بدون او دیگر برایش معنایی ندارد.. دوستش برایش ماجراهایی مشابه را تعریف کرد و برایش توضیح داد که اینطور پسرها فقط به دنبال مقاصد خود هستند و برای رسیدن به مقاصدشان حاضرند هر دروغی ببافند و هر کاری انجام دهند، برای آنها فرقی ندارد که با چه احساسی با آنها برخورد کنی، آنها فقط از دخترها یک جسم می خواهند، که اگر نتوانستند به دست بیاورند در جایی دیگر به دنبالش می گردند.. از نظر این پسرها شخصیت، اعتقادات، احساسات و وجود روحانی یک دختر هیچ اهمیتی ندارد، آنها دختر را فقط یک جسم زیبا می بینند..

خوشبختانه دخترک کم کم توانست حقیقت را بپذیرد و شجاعت قبول اشتباهاتش را به دست بیاورد..  کارهای عقب مانده زیادی داشت.. باید به درس هایش می رسید.. به بهترین دوستش که به او بسیار کمک کرده بود می رسید.. روحیۀ از دست رفته اش را به دست می آورد.. و در صدر همۀ اینها از خدایی تشکر می کرد که گنجشک کوچکش را تنها نگذاشته بود.. (پایان)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 14:50  توسط محمد پارسا  | 

گنجشک کوچولو (4)

دخترک به خاطر صداقت، پاکی، سادگی و خلوص ذاتی اش قبول کرد که به خانۀ او برود.. پسر برای آمدن دختر به خانه شان شرایط را جوری فراهم کرده بود که مادر و پدرش چند ساعتی در خانه نباشند.. دختر به سمت خانۀ آن پسر به راه افتاد.. اما هنوز برای رفتن به آنجا مردد و ناراضی بود، ولی چاره ای جز رفتن نداشت.. شیطان وجود پسر بسیار قوی تر از این فرشتۀ معصوم بود..

در میان راه با اضطراب و دلهره به طور ناخودآگاه نام خدا را صدا می کرد و می گفت: "خدایا بهم کمک کن، من می ترسم.." نزدیک خانۀ آنها بود و پسر با لبخندی شیطانی از پشت پنجره این پری ظریف را تماشا می کرد و هزاران فکر شیطانی را در ذهنش مرور می کرد، که ناگهان یک پژو 206 که دو جوان سرنشین آن بودند و سرعت بالایی داشتند، به سمت دخترک آمدند و به او برخورد کردند و دخترک به روی زمین افتاد..

مردم به دورش جمع شدند.. جمعیتی را بالای سرش دید و به ناگاه به یاد داستانی که مدتی پیش تر همان دوست مهربانش در دفتر خاطراتش نوشته بود افتاد؛ 

"روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند، و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید؛ من تنها کسی هستم که حرفهایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد.. و سرانجام گنجشک بر روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، اما گنجشک با خدا هیچ نگفت.. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو آنچه سنگینی سینۀ توست.. گنجشک گفت: در این دنیا فقط لانۀ کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسیم.. تو همان را هم از من گرفتی.. این چه طوفان بی موقعی بود؟ لانۀ محقر من کجای دنیا را گرفته بود؟ این چه بی رحمی بود که در حقم روا داشتی؟ و سنگینی بغض راه کلامش را بست.. سکوتی در عرش طنین انداز شد.. فرشتگان همه سر به زیر انداختند..  خدا گفت: ماری بر راه لانه ات بود.. تو خواب بودی.. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون سازد، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.. خدا گفت: چه بلاها که به واسطۀ عشقم، محبتم و مهربانی ام از تو دور ساختم و تو نادانسته به دشمنی ام برخواستی.. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.. ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت.. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.."  

و کم کم از حال رفت..

چند نفر از مردم به سرعت او را به بیمارستان رساندند.. خونریزی داشت.. سریعا" به اتاق عمل منتقلش کردند و به خانواده اش خبر دادند.. پسرک در این میان برای نجات جان دختر هیچ تلاشی نکرد.. و خودش را پنهان کرده بود.. گویی برایش چندان مهم نبود که چه اتفاقی افتاده.. البته ناراحت بود که تمام برنامه هایش به ریخته بود.. دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و به سمت خانوادۀ دخترک آمد..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 17:53  توسط محمد پارسا  | 

گنجشک کوچولو (3)

و تا چشمانش به پسرک افتاد، و آن لبخند شیرین را بر روی لبانش دید، به یکباره وجودش فرو ریخت و آن جملات عاشقانه در ذهنش مرور شد.. ناخوداگاه لبخندی روی لبش نقش بست.. و پسر لبخند مغرورانه و موذیانه ای زد و خیالش از بابت به چنگ آوردن زیباترین دختر  محله شان راحت شد..

از آن به بعد نامه های عاشقانه و تلفن های مکرر شروع شد.. دلبریهای بیش از حد پسر آرام و قرار دخترک را ربوده بود.. دخترک خیلی آرام و ساکت شده بود.. ساعتها می نشست و به گوشه ای خیره می شد و هزاران رؤیای شیرین را با کسی که پیش خودش او را بزرگ ترین عاشق دنیا می دانست در ذهنش می پروراند.. به سرعت افت تحصیل پیدا کرده بود.. دختری که غیر از درس و مدرسه به چیز دیگری فکر نمی کرد و همیشه بهترین شاگرد کلاس بود، حالا حتی برای امتحاناتش هم درس نمی خواند.. و این مسأله برایش هم از لحاظ خانوادگی و هم از جانب مسئولین مدرسه مشکل ساز شده بود.. و متأسفانه در مورد این موضوع با هیچ کس حرف نمی زد.. در تمام صفحات کتابهایش عکس قلب کشیده بود و کلمه های عشق و دوستت دارم را حک کرده بود.. یکی از دوستان نزدیکش که دختری فوق العاده مهربان با چهره ای دلنشین و صمیمی بود، کتابها و حال و روزش را که می دید، یقین پیدا کرده بود که او مشکلی در زمینۀ احساسی دارد، به همین دلیل سعی کرد به او نزدیک شود و با او حرف بزند تا مگر بتواند به او کمک کند.. اما دختر نمی خواست با کسی حرف بزند و از او به شدت فاصله می گرفت.. دخترک در این عذاب می سوخت و پسرک، هم چنان به دلبریهایش ادامه می داد و چیزی از وجود دختر باقی نگذاشته بود.. پسرک از او می خواست تا با هم قرار بگذارند و برای تفریح به پارک و سینما بروند.. اول خیلی نگران بود و نمی خواست درخواست پسر را قبول کند، اما فقط کمی اخم و بی محلی او کافی بود تا این وجود پاک و بی آلایش و سراسر صداقت را تسلیم خواسته های خودش بکند.. دیدارها هر روز بیشتر و وابستگی دخترک معصوم هر روز زیادتر می شد.. در عرض 4ماه به قدری سرعت تخریب روانی این دختر بینوا را زیاد کرده بود که در امتحانات پایان ترمش در 3 درس مردود شده بود..

روزی پسرک پیشنهادی به او داد.. به بهانۀ اینکه در محیط خارج از خانه مردم به آنها بد نگاه می کنند و به ارتباط آنها شک می کنند، از دخترک خواست تا دیدارهای بعدی در خانه شان صورت گیرد.. و او را ترسانده بود از اینکه امکان دارد آنها را با هم بگیرند و این مسأله برای هر دوی آنها دردسر ساز شود.. دخترک از این پیشنهاد جا خورده بود.. ولی از طرفی چنان غرق در دریای محبت پسر شده بود که او را مقدس ترین آدم روی زمین می دانست و هیچ چیز جز پاکی و صداقت او  به ذهنش خطور نمی کرد، و از طرفی ترس از به دام پلیس افتادن به شدت آزارش می داد.. بعد از گذشت چند روز پسرک به او گفت که دوست دارد او را ببیند و دوست دارد که این قرار در خانه شان باشد.. دخترک اول کمی تلاش کرد تا او را قانع کند که نمی تواند بیاید اما پسر قبول نکرد و با پرخاش به او گفت: "تو اصلا" منو دوست نداری، حاضر نیستی به خاطر من این کار به این کوچیکی رو انجام بدی.."  و چند روزی با او قطع ارتباط کرد.. دختر که بیش از حد به او وابسته شده بود، نتوانست در قبال این رفتار بچه گانه "قهر کردن" تاب بیاورد.. بعد از مدتی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودش تصمیم گرفت..

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:55  توسط محمد پارسا  | 

گنجشک کوچولو (2)

"سلام خانوم.. اسم من پوریاست.. مدتیه شما رو می بینم که موقع برگشت از مدرسه، از این خیابون رد می شی.. خیلی وقته که تو نختونم.. من خیلی از شما خوشم میاد.. شما دختر فوق العاده زیبایی هستین.. زیبایی شما به فرشته ها میمونه.. مثل پری دریایی ظریف و لطیفی.. من تا به حال دختری به این زیبایی ندیدم.. وقتی شما رو می بینم، نمی تونم چشم ازت بردارم.. روزها بهت فکر می کنم و شبها مرتب خوابت رو می بینم.. من عاشقتم.. بدون شما نمی تونم زندگی کنم و انگار نفس کشیدن برام سخت ترین کار دنیاست.. دوست دارم اگه اجازه بدی با هم دیگه دوست باشیم.. و اگر هم مخالفت کنی و قلب من رو بشکنی، مطمئن باش من خودم رو می کشم.. چون نمی تونم بدون شما زندگی کنم و بهت فکر نکنم.. خواهش میکنم که درخواست دوستی من رو رد نکن.. من منتظر جوابت هستم عزیزم.. فقط بدون که زندگی من به دستای مهربون توئه.."

دخترک از خواندن نامه بهت زده شده بود.. از کلمۀ خودکشی که در نامه آمده بود به شدت ترسیده بود و این واژه اجازۀ فکر کردن به مسائل دیگر را از او سلب کرده بود.. نامه را چندین بار خواند.. کاملا" پریشان و مضطرب بود.. قدرت فکر کردن را از دست داده بود.. مرتب صحنۀ اولین دیدار و چشمان خوش رنگ پسرک جلوی دیدگانش رژه می رفت.. تا پایان شب کلمات تحریک آمیز پسرک در ذهنش مرور می شد؛ "عزیزم، من عاشقتم، بدون تو نمی تونم زندگی کنم.." نه می توانست به او جواب دهد و نه قدرت نه گفتن به او را داشت.. چون فکر می کرد همۀ آدمها مثل خودش پاک و راستگو هستند.. همان طور که خودش همیشه به صداقت بها میداد، فکر می کرد که اگر به آن پسر جواب ندهد، او حتما" خودش را خواهد کشت.. چند بار می خواست به مادرش بگوید که امروز چه اتفاقی برایش افتاده  و نامه را به مادرش نشان دهد.. اما هم می ترسید که مادرش در مورد او فکر بدی بکند و هم خجالت می کشید.. می خواست بخوابد اما فکر و خیال آزارش می داد.. آن قدر گریست تا خوابش برد..

صبح به سمت مدرسه حرکت کرد.. نزدیک آن خیابان که شد، پسرک را دید که به سرعت به سمتش می آمد.. نفسش به شماره افتاد.. قلبش شروع به تپش کرد.. پاهایش می لرزید.. بدنش سست شده بود.. پسرک آمد و جلویش ایستاد.. به چشمان دخترک خیره شد و با چهره ای متبسم و مهربان به او گفت: "سلام خوشگل خانوم.. نامۀ منو خوندی؟.. جوابت به عشق پاکم چیه؟" دخترک دست و پایش را گم کرده بود، اما خودش را سریع جمع و جور کرد و به پسرک نگاهی انداخت و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 7:3  توسط محمد پارسا  | 

گنجشک کوچولو (1)

14 ساله بود.. تازه وارد دبیرستان شده بود.. از دنیای زیبای خودش وارد دنیایی شده بود که از همه طرف نهیبش می زدند که دنیای بی رحمی است.. فوق العاده زیبا و پاک و معصوم.. با خلوص ذاتی یک دختر.. با ظرافتی فرشته گون.. با لطافتی روحانی.. مثل یک پری زیبا و بی همتا.. مسیر مدرسه اش عوض شده بود.. هر روز برای رفتن به مدرسه از جلوی خیابانی می گذشت که دبیرستان پسرانه ای در آن قرار داشت.. و زیبایی یگانه اش چشمان پسرها را به خود خیره می کرد.. همیشه در برابر نگاه های خیرۀ آنها متعجب می ماند و با خودش می گفت "اینا برای چی به زل می زنن؟"  و موقع بازگشت از مدرسه چند پسر به دنبالش می افتادند و انواع و اقسام متلک ها را نصیبش می کردند.. و او نمی دانست در مقابل این رفتارها چه باید بکند.. به یاد حرف مادر بزرگش می افتاد که: "دختر باید سنگین باشه.." و در پی همین نصیحت مادر بزرگ همیشه ساکت و سر به زیر به خانه بر می گشت، اما زیباییش به قدری فریبنده بود که چشم پسرها را بر روی متانت و وقارش می بست..

مدتی از روزهای ابتدایی دبیرستان می گذشت و او دوستانی پیدا کرده بود که هم مسیرش بودند و موقع بازگشت به خانه با آنها همراه می شد.. از اولین متلکی که شروع می شد تا آخرین آنها توسط این دوستان جدیدش جواب داده می شد.. و در طول مسیر آنها را به خنده و سرگرمی وا می داشت.. و آدمهایی که از کنارشان می گذشتند سری تکان می دادند و به حال آنها افسوس می خوردند و او که از رفتار دوستانش خجالت می کشید سرش را به زیر می انداخت.. چند روزی از این ماجرا گذشت و او از دوستانش کمی فاصله گرفت.. یک روز هنگام بازگشت از مدرسه پسری با چشمان عسلی رنگ، پوست سفید و موهای خرمایی رنگ که ظاهرش کاملا" جذاب و زیبا بود نزدیکش آمد و نامه ای از لای کتابش بیرون آورد و به سمتش گرفت و گفت: "می شه خواهش کنم این نامه رو بخونین؟"

دخترک مانده بود باید چه کند.. اولین تجربه اش بود.. نمی دانست باید بگیرد یا نه.. اول می خواست اهمیتی ندهد اما با خودش گفت شاید اینکار او نوعی توهین و بی احترامی تلقی شود.. و در یک لحظه سریعا" تصمیم گرفت و نامه را از او گرفت و به سرعت رفت.. ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود، تپش قلبش کل وجودش را به لرزه در آورده بود.. بدنش خیس عرق شده بود، صدایی را از پشت سر شنید که میگفت: "فردا منتظر جوابش هستم.." با عجله خودش را به خانه رساند.. رفت داخل اتاقش و در را بست.. هنوز حالش سر جا نیامده بود.. به نامه ای که در دستش مچاله شده بود نگاهی انداخت.. و چهرۀ پسرک دوباره در ذهنش مرور شد.. چشمانش، موهایش، لبهایش.. چند ثانیه ای به نامه خیره شد تا بالاخره تصمیم گرفت نامه را باز کند.. و شروع به خواندن نامه کرد.. "به نام خدای عاشقان...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:21  توسط محمد پارسا  | 

می خوام دوسم داشته باشن (4)

 

من تو راه قله یه کوهم
می خوام برم اون بالا بالاها
تا به آسمون نزدیکتر بشم و خدا رو بیشتر حس کنم
تنهام
تپش قلبم و نفسهام با آهنگ قدمهام یکی شدن
پروانه ها جلوی پاهام بلند می شن
دورم می گردن!
سنگها زیر پام به هم می خورن
صدای شکستن خارها و علفهای خشکیده رو می شنوم 

نگام هر طرف که می ره طلایی و زرده.
اینجا گلهای زیادی رو بوته ها بی رنگ و رو، خشک شدن و موندن.
همه نگاهشون به خورشیدیه که گرم و پیوسته بهشون می تابه و همه جا رو روشن کرده.
دونه های عرق همه بدنمو پوشوندن.
باد داره می آد.
من گرمو دارن سرد می کنن.
باد همه صورتمو نوازش می کنه.
رسیدم!
پروانه هم رسید.

اینجا چقدر قله زیاده!
هر کدوم از اون یکی بلندتر
درختا و آبادی از این بالا پیدان.
آدما و خونه ها چه کوچیکن!
دارم می رم به سمت یه قله بلندتر.
کوهها چه استوار و محکمن.
به ذهنم رسیده بالاش که رسیدم، خدا رو صدا کنم.
ازش بخوام با من به شهر بیاد یعنی می شه؟

بالا آبیه و پایین زرد.
همون گوشه آسمون که خورشید هست، چن تیکه ابر بزرگ و کوچیکم هست.
سایه اون ابر بزرگه رو کوه اونوریه.
نزدیک قلش یه درخت تنها و تکه.
صدای بادی که به علفهای خشکیده می خوره، پر غمه!
اینجا علفها از اون پایین بلندترن.
انگار باد شونه زلفاشونه.
به همون طرف که باد می ره، کج می شن.
می لرزن!
نه انگار دارن می رقصن!
چه شو با عظمت و چه کنسرت بزرگی.
آهنگشون اصلا تغییر نمی کنه.
فقط کمو زیاد می شه.
درست که گوش می دم همه صدات می زنن:
خدا.خداا..خدااا...خداااا.....خدااااا.....خداااااا...... .
منم باهاشون همصدا می شم و زمزمه می کنم... .

به قله رسیدم.
تو زودتر از من اینجایی!
اشکام داره رو گونه هام می غلطه.
رو به آسمون دراز کشیدم.
چشامو به آسمون دوختم.
هر چی نگاه می کنم آخرشو نمی بینم.
با دستام اشکای چشامو خشک می کنم.
بستمشون...
احساس سبکی می کنم
انگار بی وزنم
انگار یه چیزایی که تا حالا ندیدم می بینم
درونم روشنه
نفسامو عمیق می کشم
دوس دارم همه هوا رو استنشاق کنم
انگار سینم به اندازه آسمون بزرگ شده!
یادم اومد بنا داشتم اینجا صدات بزنم.
تو دور نیستی که بخوام صدات بزنم.

باد داره موهامو شونه می کنه.
یه بلبل هم اونطرفتر داره می خونه
دستامو رو سنگا پهن کردم
احساس می کنم همه آسمونو بغل کردم
دوس دارم همینجا بخوابم
دوس دارم به تو بپیوندم
باد داره نازم می کنه
صورتمو رو سنگا می ذارم
انگار منو می شناسن
انگار دارن با من حرف می زنن.
تو صداهایی که می شنوم یه تم آشنا هست
تمی که تو رو صدا می زنه شبیه صدای منه
تو آسمون یه چهره آشنا هست
شبیه چهره خودمه!
بوتو می شنوم!
خدایا اینهمه احساس قشنگ!
همشون یه دست!

یادم می آد گفته بودم زود برمی گردم!
منتظرمن!
یاد مامان و بابا می افتم
دلم براشون تنگ شده
می دونم دارن سراغمو می گیرن
باید برگردم!
خدا رو با خودم می برم.
ازش می خوام باهام بیاد
دارم از قله بر می گردم
دوباره منم و باد و علفها و موسیقی و تپش قلب و نفسها و قدمها و سنگها...

به یه جاده رسیدم...
تشنم شده.
فک کنم این راهو برم زودتر به آبادی می رسم
صاف تر و راست تره.
به ذهنم یه سوال می آد
کی این جاده رو ساخته؟!
انگاری تا قله رفته
چه زحمتی کشیدن!
انگار قله های زیادیو به هم وصل می کنه
با خودم می گم حتما آدمایی مث من ساختنش
با خودم می گم حتما کسی ازش رد می شه
می گم کاش کسی بیاد
باز می گم کاش این راهو می شناختم از اول با ماشینم می اومدم

خیلی خسته شدم.
خیلی تشنمه.
گرسنمم هست.
همه اینا یادم می ره
سرمو بالا می گیرم
بی اختیار می خونم:
خدای من، خدای من...
خدای من، خدای من...
بوی خدا رو حس می کنم!
چه پر انرژی و با نشاطم.
مست مستم!
با همون آهنگ زمزمه می کنم:
لا اله الا الله... لا اله الا الله...

قلبم ذکرو از زبونم زود می دزده
خورشید روبرومه!
نه! تو صورتمه!
دستام دوس دارن باز شن
انگار دستای خدا هم بازه
نمی خوام منتظر بذارمش
دوس دارم بدوم
من رفتم...

صداهای متفاوتی می شنوم!!!
می گن به هوش اومد...
به هوش اومد...
 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:33  توسط محمد پارسا  | 

می خوام دوسم داشته باشن (3)

یه ریز پچ پچ می کردن و می خندیدن. بهم که رسیدن وایسادن. یه جوری نیگام می کردن. هر کدومشون یه چیزی می گفت. یکی شون گفت چرا تنها تو این بارون اینجا نشستی؟ یکیشون می گفت رنگا رو پاشیدی رو خودت نشستی بارون رنگت کنه؟ یکی دیگشون می گفت قیافتو کی نقاشی کرده؟ یکی می گفت عیبی نداره همینجوریم قشنگی، پسندیدیم، وای قیافشو! شده عین هو دلقکا. خانوم آینه بدم خدمتون؟ پارکم دسشویی داره برو خودتو ببین حیفه نخندی....

من از بس تو خودم بودم متوجه آرایشم که پاک بارون خرابش کرده بود نشده بودم. حتی لباسامم رنگی شده بود. مثل بی هوشا که وقتی به هوش می آن همه چی براشون عجیب و غریبه و نمی دونن چی شده و کجان، به خودم اومدم. دیدم رو نیمکت نشستم و یادم اومد اینجا پارکه. اونا هنوز داشتن مسخرم می کردن و می خندیدن. بدون اینکه باهاشون حرف بزنم بلند شدم برم. خیلی بهم برخورد. دلم شکسته بود. بی اختیار شروع کردم به دویدن. گریم گرفته بود. همینجوری که می دویدم اشکامم می ریخت. چند بار زمین خوردم. بار آخری افتادم رو چمنا. خیلی خسته شده بودم. چن لحظه نشستم، یه صدایی به گوشم می رسید. موبایلم بود. داشت زنگ می خورد. اصلا نیگاش نکردم. دوباره بلند شدم و دویدم. خودمو به دسشویی رسوندم. شلوارم و مانتوم تماما گلی شده بود و قرمزی کفشام دیگه دیده نمی شد. نگام که به آینه افتاد، دیدم همه چیز صورتم به هم ریخته. رژ لبام ریخته بود، سیاهی ریمل، رو گونه هامو پوشونده بود و سرخابشون به بناگوشم رسیده بود. پیشونیمم بریده بریده شده بود و قطرات آب قلمبه قلمبه رو صورتم چسبیده بود. یه لحظه خودم از خودم ترسیدم.

صورتمو حسابی شستم و سعی کردم با آب گلای لباسمو تمیز کنم. زدم بیرون. اینقدر دلم سنگین شده بود که یه ریز گریه می کردم. یاد رویای قشنگم افتادم و تو دلم به اون پسرا که به هم زده بودنش بد می گفتم. تو عمرم ضد حالی به این بدی نخورده بودم. حس بدی داشتم. انگار از خودم بدم می اومد. یاد اونهمه زحمتی که  واسه آرایشم کشیدم افتادم. با چه ذوق و شوقی آرایش کرده بودم. همش با یه بارون رفت. اونهمه زیبایی به زشتی تبدیل شده بود. عوض اینکه پسرا قربون صدقم برن دستم انداختن و حتی واسه اولین بار خودم از خودم ترسیده بودم. شاید همه اینا به خاطر این بود که یادم رفته بود با خودم چترمو ببرم . یا شاید اگه تو اون حس و حالی که داشتم نمی رفتم و اینهمه سوال و جواب نمی کردم، اینجوری نمی شد.

احساس بی هویتی می کردم. اینکه با یه اتفاق ساده و یه فراموشی کوچیک صورت زیبام زشت شده بود و حتی ترسناک شده بودم، اینکه کسایی که تا دیروز بهم احترام می ذاشتن و تیکه می گفتن و التماس می کردن حالا مسخرم کنن، اینکه اینهمه گریه کنم و حس هام قاطی بشن، همه باعث شده بود به این فکر بیفتم که چرا اینجوری شد؟ یعنی من تا وقتی محترمم که خوشگل باشم؟ یعنی من تا وقتی خوشگل می مونم که اتفاقی نیفته؟ یعنی ... داشتم همینجوی با خودم حرف می زدم که صدای یه بوق ممتد نزدیک و بلند توجهمو به خودش جلب کرد دیدم وسط خیابونم. برگشتم ببینم از کجاس! تا رومو برگردوندم ... (ادامه دارد...)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:55  توسط محمد پارسا  | 

مي خوام دوسم داشته باشن (2)

پاییز بود و امروز پاییزی من با روزای دگم خیلی فرق می کرد. اصلا حواسم به اینکه کجا می رم و بیرونم چی می گذره نبود. به خودم که اومدم دیدم صدای خش خش برگا به گوشم می رسه. از مسیری می رفتم که خیلی وقتا ازش رد می شدم اما انگار روزای دیگه کر بودم و نمی شنیدم. رنگشونم مث اینکه تا حالا ندیده باشم برام تازه بود. باد ملایمی می وزید و برگا رو جابجا می کردم. صدای رو هم افتادن برگا و خش خششون از موزیک پاپم که من خیلی دوس داشتم، برام جذابتر شده بود.

بارون نم نم شروع به باریدن کرد و منم که چترمو یادم رفته بود با خودم بیارم داشتم خیس می شدم. اون همه آرایش کرده بودم و این هوا داشت صورتمو به هم می ریخت اما این دفعه دیگه برام مهم نبود. از شدت دلتنگی بغضم گرفته بود. عادی نبودم. دوست داشتم خیس بشم. یهویی به خودم اومدم دیدم یه چیز گرمی میون اونهمه بارون رو گونه هام غلطید. داشتم گریه می کردم! چه صحنه ای بود! هم من، هم آسمون، هر دومون داشتیم گریه می کردیم!

حس می کردم خدا بهم خیلی نزدیکه. مث این بود که یه گمشده رو بعد مدتها پیدا کنی. گمشده ای که می شناسیش. حسم بهم می گفت باید حرف بزنم، گوش خدا خیلی نزدیکه. اما مگه حرفم می اومد! دوس داشتم فقط گریه کنم. تا حالا هیچوقت این احساسو تجربه نکرده بودم. دیدم به یه پارک رسیدم. روی نیمکتی که زیر یه چنار بلند بود نشستم و سعی کردم هیچی از احساسمو از دست ندم. دوس داشتم ضبطش کنم. مث یه تشنه که جیگرش تفدیده بی آبیه به آب رسیده بودم و آروم شده بودم.

مدتی گذشت و من از مستی اینهمه رویای قشنگ یه مقدار در اومدم. یاد حرفهای تازه ای که به ذهنم رسیده بود افتادم. چرا به دوست داشته شدن نیازمندم؟ خودم از خودم می پرسیدم و جواب خودمو می دادم... خب به همون دلیل که تشنه شدنم دست خودم نیست اینم دست من نیست. اصلا اسمش روشه: نیاز. من اگه بتونم و دست خودم باشه اصلا تشنه نمی شم تا اینهمه واسه رسیدن به آب به زحمت نیفتم. چرا منو اینجوری آفریده خدا؟ اصلا من چرا اینجام؟ واقعا چرا اینجام؟ انگار یه چیزایی هست که من نمی فهمم.

سوالایی که تا حالا بهشون فکر نکرده بودم یکی یکی به ذهنم می رسید. یاد بچگیام افتادم. یادمه اونوقتا که از مامان می پرسیدم مامان دنیا یعنی کجا؟ مردن یعنی چی؟ خدا کجاس؟ تو و بابا منو از کجا آوردین؟ من قبلا کجا بودم؟ نبودم یعنی چی؟ آخر آسمون چیه؟ ستاره ها چرا اینقدر کوچیکن و کلی سوال دیگه که پشت سر هم بدون اینکه دنبال جوابشون باشم به یادم می اومد. احساس غربت می کردم. انگار همشون دوباره واسم مهم شده بودن. نمی دونم چرا هنوز جواب خیلیاشونو نمی دونم. نمی دونم چرا اینهمه وقت گذشته و من یادم رفته چقدر یه زمانی ذهنم مشغول اینا بود.

داشتم به پرسش و پاسخم ادامه می دادم که دیدم چن تا پسر دارن بهم می خندن! به خودم اومدم، داشتن به سمت من می اومدن... (ادامه دارد...)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:16  توسط محمد پارسا  | 

می خوام دوسم داشته باشن (1)

جلوی میز آرایشم که می ایستم نگام به چشام که می افته، ابروهامو که می بینم دستمو به لبام و گونه هام که می کشم و موهامو پریشون می کنم، به خودم می گم زود باش دختر کلی کار داری. باید به همه اعضای صورتم برسم. نباید چیزی از قلم بمونه. هم تک تکشون، هم همشون با هم باید جوری باشه که منو از همه قشنگ تر جلوه بده.

از چشام شروع می کنم. آخه چشام خیلی جذابن. خودمم دوسشون دارم. اما... اما از بینیم زیاد خوشم نمی آد! اَه... همین روزاس که از دستت راحت بشم. منم مث دوستم مریم می خوام عمل کنم. دیدی چه دماغش قشنگ و مرتب شده؟ اگه به این خاطرم نباشه الان دماغ اینجوری مده. اگه دماغمو عمل کنم بیشتر جلب توجه می کنم. مخصوصا تا یه مدت چسباشو می خوام نکنم. چه کلاسی داره، نه؟ اِ... زود باش دیر شد. 

لباس چی بپوشم؟ لباسامم باید از همه قشنگ تر باشن. امروز می خوام اون شلوار جین قشنگمو با اون مانتو سفید نازکمو بپوشم. این از خط چشم و اینم سایه... و اینم ریمل و ... نه این سایه خوب نیست با رنگ شلوارم باید ست شه. اصلا بذار اون کفش قرمزامم بپوشم و رنگ سایه چشامو باهاشون ست کنم. گونه ها و پیشونیم باید همرنگ مانتوم سفید سفید بشن. اون پنکیک رو که تازه خریدم نمی دونم کجا گذاشتم؟ مامان! مامان! تو اون پنکیکمو که دیروز خریدم ندیدی؟ آها یادم اومد تو کیفمه از دیروز هنوز درش نیاوردم. آخه دیشب از خستگی نفهمیدم کی خوابم برده بود. چه خوش گذشت دیشب. می گم بد نیست لا اقل هفته ای یه بار برم توچال... ای بابا الان چه وقت این حرفاست دیرم شد بجنب. ....

وای چه خوشگل شدم! خودمم نمی تونم نگاهمو از خودم بردارم. بیرون که برم چه همه آدم منو می بینن و ازم خوششون می آد. خب امروز کجا برم؟ آخ نزدیک بود موبایلم جا بمونه! مامان من رفتم خدا حافظ.

خب داشتم به چی فکر می کردم؟ آها به اینکه چقدر از من خوششون می آد. یعنی تیپ من باعث می شه خیلیا بهم نگاه کنن و لذت ببرن از من که الان دیگه شدم خوشگلترین دختر دنیا. یعنی من دوس دارم اونا لذت ببرن؟ چرا تا حالا به اینش فکر نکرده بودم؟! خب لذت ببرن که چی؟ که خوش باشن؟ به من چی می رسه؟ سهم من از کیف اونا چی می شه؟ خب منم لذت می برم دیگه. از چی؟ خب معلومه از اینکه اونا لذت ببرن. ولی... نه چه ربطی داره لذت اونا به لذت من. پس من از چی لذت می برم؟ از اینکه بهم نگاه می کنن. از اینکه بهم توجه می کنن، تو دلاشون تحسینم می کنن. بهم تیکه می گن. جلوی پام ترمز می زنن. بهم کلی تخفیف می دن و گاهی وقتام...، اینا لذیذه دیگه، نیست؟ ((می خوام دوسم داشته باشن)). خب من که نمی تونم با همه اونا رابطه داشته باشم. مگه می شه با هزار نفر دوس شد؟ عیبی نداره، تا جایی که بتونم دوس می شم. همین که دوسم داشته باشن کافیه.

اما چرا من اینو می خوام؟ چرا می خوام دوسم داشته باشن؟ چرا به دوست داشته شدن نیاز دارم؟ جالب شد دختر، داری یه فیلسوف می شی انگاری. به کجا رسیده بودم؟ بحث درباره ((نیاز)) بود. اصلا چرا من نیاز دارم؟ اینکه دست من نیست. اینجوری منو آفریدن. چرا اینجوری آفریدنم؟ (ادامه دارد...)

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:56  توسط محمد پارسا  | 

منظورت چی بود؟

تو فکر خودم بودم داشتم می رفتم. دیدم تو اتوبان یه جایی که تاکسی نمی ره منتظر ایستاده بود. وایسادم. به نظر می اومد عجله داره. سوارش کردم. سلام کرد. منم جوابشو دادم. تو فکر این بودم که من چرا نا خودآگاه ترمز زدم؟! ذهنیات قبل از دیدنش رو مرور کردم. یادم اومد با خودم گفته بودم بد جاییه نکنه یه وقت یه آدم ناجور سوارش کنه. منتها اصلا به این فکر نکرده بودم که بار اولمه. همه مسیرو که یه ربعی طول کشید با سکوت گذروندیم تا به مقصدش رسید. گفت: لطف کنید همینجا پیاده می شم. خیلی متعجب به نظر می اومد. ترمز زدم پیاده شه. پول داد. گفتم مسافر کش نیستم. چشم بهش افتاد. خشکش زده بود. انگاری نمی تونست پیاده شه. با تانی پیاده شد. گفت آخه... نتونست ادامه بده. گفتم پس یه خواهشی ازتون دارم. رنگش سفید شده بود. گفت بفرمایید. گفتم: ((مواظب خودتون باشین. سوار هر ماشینی نشین.)) خداحافظی کردم. همونجا مونده بود. تو آینه می دیدمش. تا جایی که ازش دور شدم سرجاش بود! یاد یه اصلی که خیلی وقته بهش معتقدم افتادم. ((هیچی تو عالم تصادفی نیست.)) گفتم منظورت چی بود؟ چی می خواستی بهم بگی؟ چی می خواستی بهش بگی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:19  توسط محمد پارسا  | 

ریحانه عشق

عالم بر مدار عشق می چرخه و اجزای اون واله و شیدای محبوبین که عشق و عاشق و معشوق، آفریدشن. بی عشق نظام آفرینش از هم می پاشه. اگه نبود این خواست معبود که دوست داشت با ناز جلوگری و عشوه پراکنی کنه اینهمه عاشق خلق نمی شد.

معاشقه یه طرفه بی معنیه. بی معشوق هیچ عاشقی لذتی از عشق نمی بره و اصلا چنین عشقی به خیال نزدیکتره تا حقیقت. اومدیم که با عشق آشنا بشیم و با معرفت به معشوق برسیم.

آرامشی که عشق به آدم می ده قلب رو لطیف تر می کنه و نیاز به معشوق رو بیشتر. در این لطافته که شناخت آدم عمق پیدا می کنه و از خاک تا افلاک وجودش رو بالا می بره. اونی که این ظرافت رو درک می کنه و مزه این شیرینی رو می چشه جانه نه جسم.

واسه بیرون اومدن از نیستی و پیوستن به شکوه عشقی که به اراده خدا در نهان و پیدای جهان هست، اشرف مخلوقات مفتخر به مقام جانشینی خدا شده و نقش زن این وسط مهمتر از مرده. این زنه که می تونه از راز خلقت پرده برداری کنه و غبار دنیا رو از چشم دل پاک کنه تا در سایه صفات جمالی زن بشه درس عشق آموخت و برای عاشق شدن مهیا شد.

آدما بر خلاف سنگها و گیاهان و حیوانات مختارن این راهو برن یا نه. اونی که قشنگیهای روحی زن رو نبینه بهره ای از وجود جسمیشم نمی بره. عمق لذات جنسی نهایتا حیوانیت و وابستگی حیوانی آدم رو زیاد می کنه و حیوان به مقام فرشتگی راهی نداره.

اگه نگاه جنسی از عشق بازی مصطلح امروزی دختر پسرا گرفته بشه چیزی از اون همه شیطنت و هیجان و لذت و جذابیت و دلمشغولی و نظافت و زیبایی نمی مونه. این جان آدماست این وسط که له می شه.

زن زیباترین مخلوق خداست که طراحی جسمی و روحی وجودش خارق العاده است. من مبهوت این اعجاز به غایت جذاب خدام. می خوام بهتر دخترا رو بشناسم و وجودشونو بکاوم. می خوام با نگاه حیوانی و جنسی و جسمی به دخترا به اندازه وسعم مقابله کنم. می خوام مقام بی نظیر معشوقگی محفوظ بمونه. می خوام آدما بفهمن از عشق تا عشق چقدر می تونه فاصله باشه. می خوام به دخترا بگم چقدر حیفن. می خوام ازشون بخوام قدر خودشونو بدونن و این چند روز دنیا رو غنیمت بشمرن. می خوام بگم چقدر نگاه مردا با نگاه اونا می تونه متفاوت باشه. می خوام بگم چه آفاتی تهدیدشون می کنه. می خوام از خدا بخوام نه تو قضاوت نه تو نگاه نه تو رفتار نه تو محبت به هیچ کدومشون ظلم نشه. می خوام از هر کی با من هم عقیدس بخوام واسه پژمردگی و خشک شدگی عشق و عاشق و معشوق دست به کار بشه. می خوام از همفکرام بخوام نذارن دختر به یه کالا تبدیل بشه. می خوام نذارم معصومیتش رو با بی رحمی تمام ازش بگیرن. می خوام واسه دختر امروزی گریه کنم و از خدا بخوام قطرات اشکم بارونی بشه و رو سر پسرای امروزی بریزه و نگاهشونو خیس مقامی بکنه که خدا به دخترا داده.

تا تو نخواهی من کجا خواهم توانست حرفها را به کلمات و کلمات را به جملات و جملات رو به متنهایی تبدیل کنم که تو دوست داری و از من انتظار داری. کمکم کن نگاهم پر از حضورت باشد و حضورم پر از نگاه زیبایت. ای جان. ای جان جان. ای در من پیدا. ای در من پنهان.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 2:41  توسط محمد پارسا  |